پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟ - نه.
- مطمئنی؟ - نه.
- چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟ - چون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
-دخترک گفت راست می گی؟ - از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده...
کتابخانه عمومی حکمت ایواوغلی...ما را در سایت کتابخانه عمومی حکمت ایواوغلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 265