دخترک و پیرمرد...

خرید بک لینک

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟ - نه.

- مطمئنی؟ - نه.

- چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟ - چون قشنگ نیستم .

- قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

-دخترک گفت راست می گی؟ - از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده...

کتابخانه عمومی حکمت ایواوغلی...

ما را در سایت کتابخانه عمومی حکمت ایواوغلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 265 تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 12:00

صفحه بندی